عبد الله الأنصاري الهروي

36

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

ما بريده مكن ، و هر چه نه به سزاى ما ساختى ، به ناسزايى ما جدا مكن . الهى ! آنچه ما خود را كشتيم به برمىآر ، و آنچه تو ما را كشتى آفت ما از آن بازدار ! من چه دانستم كه مزدور اوست كه بهشت باقى او را خط است ؟ و عارف اوست كه در آرزوى يك لحظه است ؟ من چه دانستم كه مزدور در آرزوى حور و قصور است ، و عارف در بحر عيان غرقه نور است ؟ من چه دانستم كه بر كشته دوستى قصاص است ؟ چون بنگرستم اين معامله ترا با خاص است . من چه دانستم كه دوستى قيامت محض است و از كشته دوستى ديت خواستن فرض ! سبحان الله ! اين چه كار است چه كار ؟ قومى را بسوخت ، قومى را بكشت ، نه يك سوخته پشيمان شد و نه يك كشته برگشت ! نور چشمم خاك قدمهاى تو باد ! * آرام دلم زلف به خمهاى تو باد ! در عشق تو داد من ستمهاى تو باد ! * جانى دارم فداى غمهاى تو باد ! يكى سوخته و در بيقرارى بمانده ، يكى كشته و در ميدان افراد سر گشته ، يكى در خبر آويخته ، يكى در عيان آميخته . آن تخم كه ريخته ؟ وين شور كه برانگيخته ؟ يكى در غرقاب ، يكى در آرزوى آب ، نه غرقه آب سيراب ، نه تشنه را خواب .